تبليغاتX
هر چه می خواهد دل تنگت بگو

هر چه می خواهد دل تنگت بگو

هر چه می خواهد دل تنگت بگو

قدرت ذهن

مسئله عجیب به نام تصویر ذهنی

شخصی سر کلاس ریاضی خوابش برد. زنگ را زدند بیدار شد و با عجله دو مسئله را که روی تخته سیاه نوشته شده بود یادداشت کرد و با این «باور» که استاد آنرا به عنوان تکلیف منزل داده است به منزل برد و تمام آنروز و آن شب برای حل کردن آنها فکر کرد. هیچیک را نتوانست حل کند. اما طی هفته دست از کوشش برنداشت. سرانجام یکی از آنها را حل و به کلاس آورد. استاد به کلی مبهوت شد زیرا آندو را به عنوان دو نمونه ازمسایل غیر قابل حل ریاضی داده بود


 در یک باشگاه بدنسازی پس از اضافه کردن 5 کیلوگرم به رکورد قبلی ورزشکاری از وی خواستند که رکورد جدیدی برای خود ثبت کند. اما او موفق به این کار نشد. پس از او خواستند وزنه ای که 5 کیلوگرم از رکوردش کمتر است را امتحان کند. این دفعه او براحتی وزنه را بلند کرد. این مسئله برای ورزشکار جوان و دوستانش امری کاملا طبیعی به نظر می رسید اما برای طراحان این آزمایش جالب و هیجان انگیز بود. چرا که آنها اطلاعات غلط به وزنه بردار داده بودند. او در مرحله اول از عهده بلند کردن وزنه ای برنیامده بود که در واقع 5 کیلوگرم از رکوردش کمتر بود و در حرکت دوم ناخودآگاه موفق به بهبود رکوردش به میزان 5 کیلوگرم شده بود. او در حالی و با این «باور» وزنه را بلند کرده بود که خود را قادر به انجام آن می دانست. 
 
هر فردی خود را ارزیابی میکند و این برآورد مشخص خواهد ساخت که او چه خواهد شد. شما نمی توانید بیش از آن چیزی بشوید که باور دارید«هستید».   اما بیش از آنچه باور دارید«می توانید» انجام دهید

 

  نورمن وینست پیل

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 7:38  توسط بهروز  | 

داستان های آموزنده

اشتباه فرشتگان
>
>
> درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم
> فرستاده ميشود .
>
> پس از اندك زماني داد شيطان در مي
> آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي
> گويد : جاسوس مي فرستيد به جهنم!؟
>
> از روزي كه اين ادم به جهنم آمده
> مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و
> جهنميان را هدايت مي كند و...
>
> حال سخن درويشي كه به جهنم رفته
> بود اين چنين است: با چنان عشقي
> زندگي كن كه حتي بنا به تصادف اگر
> به جهنم افتادي خود شيطان تو را به
> بهشت باز گرداند.
>

 

کور
>
>
>
> روزی مرد کوری روی پله‌های
> ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی
> را در کنار پایش قرار داده بود روی
> تابلو خوانده میشد: من کور هستم
> لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی
> از کنار او میگذشت نگاهی به او
> انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه
> بود....او چند سکه داخل کلاه انداخت
> و بدون اینکه از مرد کور اجازه
> بگیرد تابلوی او را برداشت ان را
> برگرداند و اعلان دیگری روی ان
> نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت
> و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز
> نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه
> شد که کلاه مرد کور پر از سکه و
> اسکناس شده است مرد کور از صدای
> قدمهای او خبرنگار را شناخت و
> خواست
>  اگر او همان کسی است که ان تابلو
> را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه
> نوشته است؟روزنامه نگار جواب
> داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط
> نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و
> لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.
> مرد کور هیچوقت ندانست که او چه
> نوشته است ولی روی تابلوی او
> خوانده میشد:
>
> امروز بهار است، ولی من نمیتوانم
> آنرا ببینم !!!!!
>
> وقتی کارتان را نمیتوانید پیش
> ببرید استراتژی خود را تغییر
> بدهید خواهید دید بهترینها ممکن
> خواهد شد باور داشته باشید هر
> تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
> حتی برای کوچکترین اعمالتان از
> دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید
> این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید
>
>
>
>
> ------------ --------- --------- --------- --------- --------- --------- ---------

 

نخستين درس مهم - زن نظافتچى
>  
>  
> من دانشجوى سال دوم بودم. يک روز
> سر جلسه امتحان وقتى چشمم به سوال
> آخر افتاد، خنده‌ام گرفت. فکر
> کردم استاد حتماً قصد شوخى کردن
> داشته است. سوال اين بود: «نام کوچک
> زنى که محوطه دانشکده را نظافت
> می‌کند چيست؟»
> من آن زن نظافتچى را بارها ديده
> بودم. زنى بلند قد، با موهاى جو
> گندمى و حدوداً شصت ساله بود. امّا
> نام کوچکش را از کجا بايد
> می‌دانستم؟
> من برگه امتحانى را تحويل دادم و
> سوال آخر را بی‌جواب گذاشتم. درست
> قبل از آن که از کلاس خارج شوم
> دانشجويى از استاد سوال کرد آيا
> سوال آخر هم در بارم‌بندى نمرات
> محسوب می‌شود؟
> استاد گفت: حتماً و ادامه داد: شما
> در حرفه خود با آدم‌هاى بسيارى
> ملاقات خواهيد کرد. همه آن‌ها مهم
> هستند و شايسته توجه و ملاحظه شما
> می‌باشند، حتى اگر تنها کارى که
> می‌کنيد لبخند زدن و سلام کردن به
> آن‌ها باشد.
> من اين درس را هيچگاه فراموش
> نکرده‌ام.
>  
>  
>  
> دومين درس مهم- کمک در زير باران
>  
> يک شب، حدود ساعت ٥/١١ بعدازظهر،
> يک زن مسن سياه پوست آمريکايى در
> کنار يک بزرگراه و در زير باران
> شديدى که می‌باريد ايستاده بود.
> ماشينش خراب شده بود و نيازمند
> استفاده از وسيله نقليه ديگرى بود.
> او که کاملاً خيس شده بود دستش را
> جلوى ماشينى که از روبرو می‌آمد
> بلند کرد. راننده آن ماشين که يک
> جوان سفيدپوست بود براى کمک به او
> توقف کرد. البته بايد توجه داشت که
> اين ماجرا در دهه ١٩٦٠ و اوج
> تنش‌هاى ميان سفيدپوستان و
> سياه‌پوستان در آمريکا بود. مرد
> جوان آن زن سياه‌پوست را به داخل
> ماشينش برد تا از زير باران نجات
> يابد و بعد مسيرش را عوض کرد و به
>  ايستگاه قطار رفت و از آن جا يک
> تاکسى براى زن گرفت و او را کمک کرد
> تا سوار تاکسى شود.
>  زن که ظاهراً خيلى عجله داشت از
> مرد جوان تشکر کرد و آدرس منزلش را
> پرسيد. چند روز بعد، مرد جوان در
> خانه بود که صداى زنگ در برخاست. با
> کمال تعجب ديد که يک تلويزيون رنگى
> بزرگ برايش آورده‌اند. يادداشتى
> هم همراهش بود با اين مضمون:
> «از شما به خاطر کمکى که آن شب به
> من در بزرگراه کرديد بسيار متشکرم.
> باران نه تنها لباس‌هايم که روح و
> جانم را هم خيس کرده بود. تا آن که
> شما مثل فرشته نجات سر رسيديد. به
> دليل محبت شما، من توانستم در
> آخرين لحظه‌هاى زندگى همسرم و
> درست قبل از اين که چشم از اين جهان
> فرو بندد در کنارش باشم. به درگاه
> خداوند براى شما به خاطر کمک
> بی‌شائبه به ديگران دعا
> می‌کنم.»
>  
>  ارادتمند      
> خانم نات کينگ‌کول
>  
>  
>  
> سومين درس- هميشه کسانى که خدمت
> می‌کنند را به ياد داشته باشيد
>  
> در روزگارى که بستنى با شکلات به
> گرانى امروز نبود، پسر ١٠ ساله‌اى
> وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت
> ميزى نشست. خدمتکار براى سفارش
> گرفتن سراغش رفت.
>  
> پسر پرسيد: بستنى با شکلات چند
> است؟
>  خدمتکار گفت: ٥٠ سنت
> پسر کوچک دستش را در جيبش کرد،
> تمام پول خردهايش را در آورد و
> شمرد. بعد پرسيد:
> - بستنى خالى چند است؟
> خدمتکار با توجه به اين که تمام
> ميزها پر شده بود و عده‌اى بيرون
> قهوه فروشى منتظر خالى شدن ميز
> ايستاده بودند، با بی‌حوصلگى گفت:
>
> - ٣٥ سنت
> - پسر دوباره سکه‌هايش را شمرد و
> گفت:
> - براى من يک بستنى بياوريد.
> خدمتکار يک بستنى آورد و
> صورت‌حساب را نيز روى ميز گذاشت و
> رفت. پسر بستنى را تمام کرد،
> صورت‌حساب را برداشت و پولش را به
> صندوق‌دار پرداخت کرد و رفت.
> هنگامى که خدمتکار براى تميز کردن
> ميز رفت، گريه‌اش گرفت. پسر بچه
> روى ميز در کنار بشقاب خالى، ١٥
> سنت براى او انعام گذاشته بود.
>  
> يعنى او با پول‌هايش می‌توانست
> بستنى با شکلات بخورد امّا چون
> پولى براى انعام دادن برايش باقى
> نمی‌ماند، اين کار را نکرده بود و
> بستنى خالى خورده بود.
>  
>  
>  
> چهارمين درس مهم- مانعى در مسير
>  
>  
> در روزگار قديم، پادشاهى سنگ
> بزرگى را که در يک جاده اصلى قرار
> داد. سپس در گوشه‌اى قايم شد تا
> ببيند چه کسى آن را از جلوى مسير بر
> می‌دارد. برخى از بازرگانان
> ثروتمند با کالسکه‌هاى خود به
> کنار سنگ رسيدند، آن را دور زدند و
> به راه خود ادامه دادند. بسيارى از
> آن‌ها نيز به شاه بد و بيراه گفتند
> که چرا دستور نداده جاده را باز
> کنند.... امّا هيچيک از آنان کارى به
> سنگ نداشتند.
>  سپس يک مرد روستايى با بار
> سبزيجات به نزديک سنگ رسيد. بارش
> را زمين گذاشت و شانه‌اش را زير
> سنگ قرار داد و سعى کرد که سنگ را
> به کنار جاده هل دهد. او بعد از زور
> زدن‌ها و عرق ريختن‌هاى زياد
> بالاخره موفق شد. هنگامى که سراغ
> بار سبزيجاتش رفت تا آن‌ها را بر
> دوش بگيرد و به راهش ادامه دهد
> متوجه شد کيسه‌اى زير آن سنگ در
> زمين فرو رفته است.. کيسه را باز کرد
> پر از سکه‌هاى طلا بود و يادداشتى
> از جانب شاه که اين سکه‌ها مال کسى
> است که سنگ را از جاده کنار بزند.
> آن مرد روستايى چيزى را می‌دانست
> که بسيارى از ما نمی‌دانيم!
> «هر مانعى، فرصتى �=
>  
>  
> ------------ --------- --------- ------
>
> بگذاريد اين ايميل به حيات خود
> ادامه دهد و براي دوستان خود
> ارسالش کنید  
>
>
> لطفا این داستانهای کوتاه را برای
> دوستان خود ارسال نمایید، کسانی
> که برایتان ارزشمند هستند، اما
> اگر این کار را انجام ندادید،
> نگران نباشید، هیچ حادثه
> ناخوشایندی برای شما رخ نخواهد
> داد، شما تنها این فرصت را که به
> دنیای شخص دیگری با این مطلب
> روشنایی بیشتری ببخشید، از دست
> خواهید داد، کسی چه می داند، شاید
> یکی از دوستان شما هم اکنون
> بیشترین نیاز را به خواندن این
> مطلب داشته باشد.
>
>
>
>
>
> خوشبخت ترين فرد كسي است كه بيش از
> همه سعي كند ديگران را خوشبخت
> سازد...... اشو زرتشت


 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 7:48  توسط بهروز  | 

تبریک عید

بهشت را بهشته ام بهشت من علی بود
با نام خدا و عرض سلام خدمت تمامب محبین علی(ع) و تبریک میلاد مولای پارسایان حضرت علی علیه السلام، چه روز فرخنده ای است میلاد مولودکعبه، ای علی اگرچه ما نمی توانیم مثل تو زندگی کنیم، و لی راه تو، کلام تو، منش و رفتار تو مایه افتخار و مباهات ماست. ای علی تنها سرمایه ما دوستی توست، ما را فراموش نکن. امسال اولین سالی است که میلاد مولا علی پدرم در کنار ما نیست. یاعلی این نهج البلاغه ای که در کنارم است و آشنایی من با این گنج، مدیون زحمات پدرم است. یاعلی پدرم و همه پدران علی دوست را در این روز بزرگ شادفرما. تویی که پیش خدا ارج و قرب داری ما گنهکاران را شفیع باش.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 20:55  توسط بهروز  | 

سخنان زیبا

هیچ دوستی بهتر از تنهایی ، برای اهل اندیشه نیست .  اُرد بزرگ
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 17:27  توسط بهروز  | 

متن زیر جالبه مطالعه کنید

شعر از : شل سیلور استاین

 

 

آرزوهایی که حرام شدند

 

جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند

به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم

لستر هم با زرنگی آرزو کرد

دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد

بعد با هر کدام از این سه آرزو

سه آرزوی دیگر آرزو کرد

آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی

بعد با هر کدام از این دوازده آرزو

سه آرزوی دیگر خواست

که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا...

به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد

برای خواستن یه آرزوی دیگر

تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به...

۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو

بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن

جست و خیز کردن و آواز خواندن

و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر

بیشتر و بیشتر

در حالی که دیگران میخندیدند و گریه میکردند

عشق می ورزیدند و محبت میکردند

لستر وسط آرزوهایش نشست

آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا

و نشست به شمردنشان تا ......

پیر شد

و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود

و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند

آرزوهایش را شمردند

حتی یکی از آنها هم گم نشده بود

همشان نو بودند و برق میزدند

بفرمائید چند تا بردارید

به یاد لستر هم باشید

که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها

همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد !!!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 20:0  توسط بهروز  | 

good sentences

 LIFE is like a Book: Each day a new page with adventures to experience, lessons to learn and good deeds to replicate. Have A COLORFUL PAGE Everyday

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 19:57  توسط بهروز  | 

good sentences

No one will manufacture a lock without a key. Similarly, god wont give problems without solutions. So defeat Ür problems with great confidence.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 19:51  توسط بهروز  | 

سخنان زیبا

اگر قادر باشم از شکستن یک قلب جلوگیری کنم، زندگی من به بیهودگی نگذشته است.    امیلی
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 16:37  توسط بهروز  | 

یاد امام راحل گرامی باد

سن من

قد نمی دهد به بودنت

من تو را ندیده ام ولی

هرکجا که رفته ام

از میان گریه ها و خنده ها

از زبان کوچه ها

از درخت ها گرفته تا پرنده ها

نام ساکت تو را شنیده ام

حرف های تو

تار محکمی برای پودهاست

یاد جاری ات

راز حرکت تمام رودهاست

در زمین کوچک و حقیر

تو چگونه آن همه بزرگ بوده ای؟

من که هرچه سعی کرده ام

باز هم همان گناهکار کوچکم

با گناه های بیشتر

ای که آن سوی جهان

پهلوی فرشته ها نشسته ای

گرچه من تو را ندیده ام

بار ها و بارها ولی

مهربانی تو را

از زبان این و آن شنیده ام

آن طرف

حرف آرزو اگر که شد

صحبت مرا بکن

تو بزرگی و

حرف تو زمین نمی خورد

لطف کن شفاعت مرا بکن

شایان سپهر

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 16:35  توسط بهروز  | 

سیاست ها و تدابیر امام رضا علیهم السلام قسمت پانزدهم


تشكیل مجالس مناظره با هر آن كسى كه كمتر امیدى به غلبه او بر امام مى‏رفت نیز از جمله همین تدابیر است.

هنگامى كه امام مناظره‏كنندگان ادیان و مذاهب مختلف را در بحث عمومى خود منكوب ‏كرد و آوازه دانش و حجت قاطعش در همه ‏جا پیچید مامون در صدد برآمد كه هر متكلم و اهل مجادله‏اى را به مجلس مناظره با امام بكشاند، شاید یك نفر در این بین بتواند امام را مجاب‏ كند. البته چنان كه مى‏دانیم هر چه ‏تشكیل‏ مناظرات‏ ادامه‏ مى‏یافت ‏قدرت علمى امام آشكارتر مى‏شد و مامون از تاثیر این وسیله نومیدتر. بنابر روایات یك یا دوبار توطئه قتل امام را بهوسیله نوكران و ایادى خود ریخت و یك بار هم حضرت را در سرخس به زندان افكند اما این شیوه‏ها هم نتیجه‏اى جز جلب اعتقاد همان دست‏اندركاران را به رتبه معنوى امام به بار نیاورد و مامون درمانده‏تر و خشمگین‏تر شد. در آخر چاره‏اى جز آن نیافت كه به دست ‏خود و بدون هیچگونه واسطه‏اى امام را مسموم‏ كند و همین كار را كرد و در ماه صفر دویست ‏و سه هجرى، یعنى قریب دو سال پس از آوردن آن حضرت از مدینه به خراسان و یك ‏سال و اندى پس از صدور فرمان ولیعهدى به نام آن حضرت، دست ‏خود را به جنایت ‏بزرگ و فراموش ‏نشدنى قتل امام آلود.

منبع:
ماهنامه موعود، شماره 6، ص 60.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 11:16  توسط بهروز  | 

سیاست ها و تدابیر امام رضا علیهم السلام قسمت چهاردهم

دوم، این كه‏ مامون‏ با این كار، امام را كه‏همواره یك ‏كانون ‏معارضه‏ و مبارزه بود در كنترل دستگاه‌هاى خود قرار مى‏داد.

سوم، تخطئه مدعاى تشیع مبنى بر غاصبانه بودن خلافت‌هاى اموى و عباسى و مشروعیت دادن به این خلافت‌ها بود، مامون با این كار به همه شیعیان مزورانه ثابت مى‏كرد كه ادعاى‏ غاصبانه ‏و نامشروع بودن خلافت‌هاى مسلط كه همواره‏ جزء اصول‏ اعتقادى شیعه به حساب مى‏آمده است ‏یك حرف بى‏پایه و ناشى ‏از ضعف و عقده‏هاى حقارت بوده است.

هنگامى كه امام را از مدینه به خراسان دعوت كردند آن حضرت فضاى مدینه را از كراهت و نارضایى خود پر كرد، به طورى كه همه كس در پیرامون امام یقین كردند كه مامون با نیت‏سوء حضرت‏ را از وطن خود دور مى‏كند.

هنگامى كه در مرو پیشنهاد ولایتعهدى آن حضرت‏ مطرح شد حضرت بهشدت استنكاف كردند و تا وقتى مامون صریحا آن حضرت را تهدید به قتل نكرد، آن را نپذیرفتند.

امام در همان حال كه نام ولیعهد داشت و قهرا از امكانات دستگاه خلافت نیز برخوردار بود چهره‏اى به خود مى‏گرفت كه گویى با دستگاه خلافت، مخالف و به آن معترض است.

كوتاه سخن آن كه مامون در این قمار بزرگ نه تنها چیزى به دست نیاورده كه بسیارى چیزها را از دست داده و در انتظار است كه بقیه را نیز از دست ‏بدهد.

قرائن نشان مى‏دهد كه مامون پیش از اقدام قطعى خود براى به شهادت رساندن امام به كارهاى دیگرى دست ‏زده ‏است ‏كه شاید بتواند این آخرین علاج را آسان‌تر به ‏كار برد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 11:15  توسط بهروز  | 

سیاست ها و تدابیر امام رضا علیهم السلام قسمت سیزدهم

مهمترین‏ چیزى ‏كه ‏در زندگى ائمه علیهم‏السلام، به ‏طور شایسته مورد توجه قرار نگرفته، عنصر «مبارزه حاد سیاسى» است.

در تمام دوران صد و چهل ساله میان حادثه عاشورا و ولایتعهدى‏امام هشتم علیه‏السلام، جریان‏ وابسته به امامان اهل بیت‏ یعنى شیعیان‏ همیشه بزرگ‌ترین و خطرناك‌ترین دشمن دستگاه‌هاى خلافت ‏به حساب مى‏آمد.

مامون‏ از دعوت‏ امام ‏هشتم به‏ خراسان چند مقصود عمده را تعقیب مى‏كرد: اولین و مهمترین آنها، تبدیل صحنه مبارزات حاد انقلابى شیعیان به عرصه‏ فعالیت ‏سیاسى ‏آرام‏ و بى‏خطر بود .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 11:14  توسط بهروز  | 

سیاست ها و تدابیر امام رضا علیهم السلام قسمت دوازده

هنگامى كه اباصلت این خبر را براى امام آورد حضرت فرمود: «بارالها اى پدید آورنده آسمان‌ها و زمین تو شاهدى كه نه من و نه هیچ ‏یك از پدرانم هرگز چنین سخنى نگفته‏ایم و این یكى از همان ستم‌هایى است كه از سوى اینان به ما مى‏شود.»

تشكیل مجالس مناظره با هر آن كسى كه كمتر امیدى به غلبه او بر امام مى‏رفت نیز از جمله همین تدابیر است. هنگامى ‏كه ‏امام مناظره‏كنندگان ادیان و مذاهب مختلف را در بحث عمومى خود منكوب كرد و آوازه دانش و حجت قاطعش در همه‏ جا پیچید مامون درصدد برآمد كه هر متكلم و اهل مجادله‏اى را به مجلس مناظره با امام بكشاند، شاید یك نفر در این بین بتواند امام را مجاب كند.

البته چنان كه مى‏دانیم هر چه تشكیل مناظرات ادامه مى‏یافت قدرت علمى امام‏ آشكارتر مى‏شد و مامون از تاثیر این وسیله ناامیدتر.

بنابر روایات یك یا دو بار توطئه قتل امام را به وسیله نوكران و ایادى خود ریخت و یك بار هم حضرت را در سرخس‏ به زندان ‏افكند اما این شیوه‏ها هم نتیجه‏اى جز جلب اعتقاد همان دست‏اندركاران به رتبه معنوى امام، به بار نیاورد، و مامون درمانده‏تر و خشمگین‏تر شد، در آخر چاره‏اى جز آن نیافت كه به دست ‏خود و بدون هیچ واسطه‏اى امام را مسموم كند و همین كار را كرد و در ماه صفر دویست و سه هجرى یعنى قریب دو سال پس از آوردن آن حضرت از مدینه به خراسان و یك سال و اندى پس از صدور فرمان ولیعهدى به نام آن حضرت، دست‏ خود را به جنایت‏ بزرگ و فراموش نشدنى قتل امام آلود.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 11:13  توسط بهروز  | 

سیاست ها و تدابیر امام رضا علیهم السلام قسمت یازدهم

یك‏ سال پس از اعلام ولیعهدى

یك‏ سال پس از اعلام ولیعهدى وضعیت چنین است:

مامون ‏چه ‏در متن ‏فرمان ‏ولایتعهدى‏ و چه در گفته‏ها و اظهارات دیگر امام را به فضل و تقوى و نسب رفیع و مقام علمى‏ منیع ستوده ‏است و او اكنون در چشم آن مردمى كه برخى از او فقط نامى شنیده و حتى به همین اندازه هم او را نشناخته و شاید گروهى بغض او را همواره در دل پرورانده بودند به عنوان یك چهره در خور تعظیم و تجلیل و یك انسان شایسته خلافت كه از خلیفه به سال علم و تقوى و خویشى با پیغمبر، بزرگتر و شایسته‏تر است‏ شناخته‏اند. مامون نه تنها با حضور او نتوانسته معارضان شیعى خود را به خود خوشبین و دست و زبان تند آنان را از خود و خلافت ‏خود منصرف سازد بلكه حتى على‏ بن موسى علیه‏السلام، مایه ایمان و اطمینان و تقویت روحیه آنان نیز شده است در مدینه، مكه و دیگر اقطار مهم اسلامى نه فقط نام على ‏بن موسى علیه‏السلام، به تهمت‏ حرص ‏به ‏دنیا و عشق ‏به ‏مقام ‏و منصب از رونق نیفتاده بلكه حشمت ظاهرى بر عزت معنوى او افزوده شده و زبان ستایشگران پس از ده‌ها سال به فضل و رتبه معنوى پدران مظلوم و معصوم او گشوده شده است.

كوتاه سخن آن كه مامون در این قمار بزرگ نه تنها چیزى به دست نیاورده كه بسیارى چیزها را از دست داده و در انتظار است كه بقیه را نیز از دست‏ بدهد.

اینجا بود كه ‏مامون ‏احساس شكست و خسران كرد و درصدد برآمد كه خطاى فاحش خود را جبران كند و خود را محتاج آن دید كه پس از این همه سرمایه‏گذارى سرانجام براى مقابله با دشمنان آشتى‏ناپذیر دستگاه‌هاى خلافت ‏یعنى ائمه اهل بیت علیهم‏السلام، به همان شیوه‏اى متوسل شود كه همیشه گذشتگان ظالم و فاجر او متوسل شده بودند یعنى قتل.

بدیهى است قتل امام هشتم پس از چنان موقعیت ممتاز به ‏آسانى میسر نبود. قرائن نشان مى‏دهد كه مامون پیش از اقدام قطعى خود براى به شهادت رساندن امام به كارهاى دیگرى دست‏ زده ‏است ‏كه شاید بتواند این آخرین علاج را آسان‌تر به‏ كار برد، به گمانزیاد این كه ناگهان در مرو شایع شد كه على ‏بن موسى علیه‏السلام، همه مردم را بردگان خود مى‏دانند، جز با دست ‏اندركارى عمال مامون ممكن نبود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 11:10  توسط بهروز  | 

سیاست ها و تدابیر امام رضا علیهم السلام قسمت دهم

معرض ارتباط با مردم قرار مى‏داد. با این كه مامون آگاهانه مسیر حركت امام از مدینه تا مرو را طورى انتخاب كرده بود كه شهرهاى معروف به محبت اهل بیت مانند كوفه و قم در سر راه قرار نگیرند، امام در همان مسیر تعیین ‏شده، از هر فرصتى براى ایجاد رابطه جدیدى میان خود و مردم استفاده كرد، در اهواز آیات امامت را نشان داد، در بصره خود را در معرض محبت دل‌هایى كه با او نامهربان بودند قرار داد، در نیشابور حدیث‏ سلسلةالذهب را براى همیشه به یادگار گذاشت و علاوه بر آن نشانه‏ها و معجزه‏هاى دیگرى نیز آشكار ساخت و در جاى ‏جاى این سفر طولانى فرصت ارشاد مردم را مغتنم شمرد. در مرو هم كه سرمنزل اصلى و اقامتگاه دستگاه خلافت ‏بود هر گاه فرصتى دست‏ داد حصارهاى‏ دستگاه حكومت را براى حضور در انبوه ‏جمعیت ‏مردم ‏شكافت.

6- نه ‏تنها سرجنبانان تشیع از سوى امام ‏به ‏سكوت‏ و سازش‏ تشویق نشدند بلكه قرائن حاكى ‏از آن است كه وضع جدید امام موجب دلگرمى آنان شد و شورشگرانى كه بیشترین دوران‌هاى عمر خود را در كوه‌هاى صعب‏العبور و آبادی‌هاى دور دست و با سختى و دشوارى مى‏گذراندند با حمایت امام على بن موسى الرضا علیه‏السلام، حتى مورد احترام ‏و تجلیل كارگزاران حكومت ‏در شهرهاى‏ مختلف ‏نیز قرار گرفتند. هر ناسازگار و تند زبانى چون دعبل كه هرگز به هیچ خلیفه و وزیر و امیرى روى‏خوش نشان‏ نداده و در دستگاه ‏آنان رحل اقامت نیفكنده بوده ‏و هیچ ‏كس‏ از سرجنبانان خلافت از تیزى زبان او مصون نمانده بود و به همین دلیل همیشه مورد تعقیب و تفتیش دستگاه‌هاى دولتى به ‏سر مى‏برد و سالیان دراز، دار خود را بر دوش‏ خود حمل ‏مى‏كرد و میان ‏شهرها و آبادی‌ها سرگردان ‏و فرارى ‏روزگار مى‏گذرانید، توانست‏ به حضور امام و مقتداى محبوب خود برسد و معروف‌ترین و شیواترین ‏قصیده ‏خود را كه ادعانامه نهضت ‏نبوى ضد دستگاه‌هاى‏ خلافت اموى ‏وعباسى ‏است‏ براى آن حضرت بسراید و شعر او در زمانى كوتاه به همه اقطار عالم اسلام برسد، به طورى كه در بازگشت از محضر امام آن را از زبان رئیس راهزنان میان راه مى‏شنود.

اكنون ‏بار دیگر نگاهى بر وضع كلى صحنه این نبرد پنهانى كه مامون آن را به ابتكار خود آراسته و امام ‏على بن موسى‏ الرضا علیه‏السلام، را با انگیزه‏هایى كه اشاره شد به آن میدان كشانده بود مى‏افكنیم:

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 11:9  توسط بهروز  |